تبليغاتX
وقتی برای رویش
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
یک لیوان خوشبختی
تنم هنوز برا ی این لباس کوچک است با این حال قلت می زنم تو یش و از خوشحالی پوست می ترکانم و باورم نمی شود و هر چه پیش تر می روم کم تر باور می کنم که این من هستم این جا در ابتدای پایان یک ارزوی هشت ساله من هستم با چهار ستاره این جا من هستم اواره در خیابان حافظ به دنبال تقاطع سمیه و اقای کاکایی من هستم در شهر غریبه ها بی پول  و فقیر و بی نهایت خوشبخت

این جا من هستم در شهر غریبه ها با کفش های پاره ای که هیچ از طعم خوش بختی بی نهایتم کم نمی کند من هستم با حصرت کتاب ها ی پشت شیشه من هستم با حسرت سکوت من هستم با یک لیوان پر از خوشبختی که طمع خوشبختی می دهد همین و بس

نوشته شده توسط فاطمه در 13:33 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
همین مرا خسته می کند
بیش از همه همین مرا خسته کرده است

این که این جا به جای کافه بیشتر به اتاق ملاقات زندان شبیه است 

ان هم برای دوقلو ها  

نوشته شده توسط فاطمه در 11:16 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم مهر 1388
این اتفاق در یک دقیقه
نه دقیقه پیش احساس می کردم ...اما الان نگرانم نرانم ازاین که نوشتن یادم برود نگرانم از این که خودم را گم کنم نگرانم از این که همه چیز یک دفعه برود هوا نگرانم که نکند این اولین و اخرین باشد از این که مدام نگرانم نگرانم شاید این از ضعف باشد از حسادت از سادگی یا هر چیز دیگری شاید این نگرانی فقط مال تازه کار هاست  کسانی که می ترسند ادمهایشان را گم کنند یا ادم هایشان ان ها را گم کنند اما به هر حال افروز همهیشه ممرا برای مهاجرت ترغیب می کند چون جو این جا سنگین است ادم هایی این جا هستند که دوستشان ندارم که به خاطرشان نگرانم ادم هایی که نیم گذارند بنویسم  نه دقیقه پیش احساس می کردم حالا نگرانم
نوشته شده توسط فاطمه در 5:20 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم مهر 1388
برگشتم با تردید
درست نمی دونم باید چه کار کنم اول فکر کردم بهتر است به دلایل امنیتی این جا را ترک کنم  وبروم جایی که کسی مرا نشناسد بعد فکر کردم شاید کافی باشد احتمالا به قدر کفایت وبلاگ نوشته ام که کلا این کار را کنار بگذارم و بروم دنیال فلسفه شخصی خودم بگردم با تمام شدن اولین رمان احساس کردم خلا دارد به سراغم می اید بعد شلوغی  های اطرافم باعث شد گندهای بزرگ بزنم و بهترین ها را ازخودم برنجانم ....

مدتی هست که فهمیده ام زمان سبزم تازه شروع شده اما مطمئن نیستم این جا جایش باشد باید برم به جایی که دیگر مشکلات امنیتی نداشته باشم سانسور نداشته باشم و نگران اطلاعاتم نباشم اما قطعا فعلا جایی نمی روم و اگر هم بروم حتما خدا حافظی ام را روی صفحه خواهم گذاشت فعلا بشنوید از این که من برگشته ام به شهر غریبه ها برگشته ام به دنیای واقعی دارم سعی می کنم چیز هایی را فراموش کنم و چیز هایی را به خاطر بسپرم دارم سعی می کنم راه را پیدا کنم و سعی می کنم برای یک شروع جدید اماده شوم

نوشته شده توسط فاطمه در 5:4 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
گاری دزدی
گاری دزدی؟

گاری دزدی را تا کجا می شود برد ؟مشهد؟ پاستور؟نیویورک؟

شاید هم تا بهشت؟

نوشته شده توسط فاطمه در 11:41 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
قطعه ی 302
قصه ی تلخ تابوت های بی نام

به روایط حنیف مزروعی

(این سیستم مشکل داره لطفا به لینک ها مراجعه کنید)

نوشته شده توسط فاطمه در 15:25 | | لینک به این مطلب
شنبه سی و یکم مرداد 1388
تسلیم
1:تصمیم گرفتم دیگه نجنگم

اتهامم رو قبول می کنم و سر حرفم می مونم

این بهتر از اینه که بجنگی مجبور بشی سکوت کنی کوتاه بیایی و دچار وجدان درد بشی

(البته فقط مربوط به در گیری ها ی شخصی است)

2:این ارامش بعد از توفان است یا قبل از ان؟ به هر حال حضرت حافظ فرموده است لذت ببر من هم دارم کار هایی رو که به عمرم احتمال نمی دادم یه روزی براشون وقت داشته باشم رو انجام می دم

3:واقعا چقدر مهمه که دیگران چی فکر می کنن؟

نوشته شده توسط فاطمه در 11:52 | | لینک به این مطلب