تبليغاتX
وقتی برای رویش
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
محاکمه در بیابان
خودم را مجبور می کنم چند خطی بنویسم از کیمیایی که انگار ساکت شده با یک فیلم خفه بدون نطق سیاسی بدون قصه های بزرگ

خودم را مجبور کردم بنویسم از محاکمه در بیابان که طبق انتظارم نبود بد نبود و فقط بد نوبد البته به یک بار دیدنم می ارزد اما من مدت هاست بر فیلم ها یاد داشت نمی نویسم  کیمیایی مثل همیشه اش بوده منهای فریاد

شاید گلو درد دارد یا انفولانازی همه گیر معمولی پاییزی که کشنده نیست !

فروتن هم مثل همیشه است عاشق سر گشته وقتی خیانت ببیند کم کم داردم باور یم کنم که انگار بلد نیست چیز دیگری بازی کند یا کسی نمی خواهد که چیز دیگری بازی کنم یا هر چیز دیگری

کریمی هم مثل همیشه است  ناله هایش مثل همیشه است نگرانی اش و اشکش

و کلا به یک ساعت و نیم نیم ارزید این قدر که قصه شخصی بود و این قدر که ارام بود

این قدر ارام که بعدش در تمام یک   ساعتی که قدم می زدم یک لحظه هم فکش را نکردم این قدر ارام که به گفتن همین دو جمله قناعت کردم که باز هم درصد تخیلش بالا ست و باز هم ...

نوشته شده توسط فاطمه در 14:50 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
هم خانه ی مخالف
مواد لازم برای زندگی مصالمت امیز با یک هم خانه ی مخالف

ـخفه شو

ـخفه شو

ـخفه شو

نوشته شده توسط فاطمه در 14:35 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
پنجره
تمام برچسب قرمز شیشه را با چاقو تراشیده ام تا صبح ها افتاب بیدارم کند اما پاییز افتاب ندارد .به جایش شب ها وقتی بسته شده ام به اتاق بیست متری ام در طبقه ی هفتم تا دلت بخواهد کوچه ی شب زده را خیابان شب زده را و شهر شب زده را نگاه یم کنم و بعد وقتی صبح ها بی خواب می شوم خیره یم مانم به خانه ی صادق .خانه ی مخروبه ای که از این جا رگ و پیش پیداست و دلم شب گردی می خواهد دلم می خواهد از همان یازده شب از وقتی خستگی روز را توی پاهایم حس می کنم از وقتی بند ها را حس می کنم بزنم به خیابان خلوت و راه بروم هوای سرد را تا ته رییه ام پایین دهم و همین فقط باید راه بروم راه بروم تا احساس خوشبختی کنم راه بروم تا گرسنه شوم راه بروم تا راه بروم و همه ی این حرف ها را از وقتی که این برچسب سرخ را کنم تو ی دلم نگه داشته بودم

نوشته شده توسط فاطمه در 2:52 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
بر کارگه کوزگری رفتم دوش
در دنیای که همه با شدت و حدت ناله می کنند من فکر یم کنم به این که می شود...حتما یه کاری می شود کرد دیگر...حتما ...شما لازم است خوشبختی را درک کنید با رگ و پی و مغز و استخانتان ان وقت شاید

من فکرمی کنم به مرض های خوشبختی به دنیا با سریال ناوارو به کیان ادم جدیدی که فعلا خودش را نشان نمی دهد و حرف نمی زند به این که در مرداب اگر نیلوفر در نیاید لابد مرداب بودن مرداب معنی نمی دهد لابد...

و کلا عاقلان دانند و خوش به حال عاقلان که دانند و کلا کو عاقل

بر کارگه کوزگری رفتم دوش

ا... خوش گذشت چه خبر؟

همین ...دیدی ...خوش گذشت...؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 11:56 | | لینک به این مطلب
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
مصطفی
نمی دانم مصطفی مرا بزرگ می کند یا به هزار تو می کشد ؟

نگران تاثیر یک ادم جدید بر جهت حرکتم هستم نمی دانم باید دستش را بگیرم و مسیرش را تجربه کنم یا باید عناد کنم و پس بکشم شکی نیست که او مرا متاثر می کند حرف هایش البته جهت دار است اما از کجا که این جهت کدام مقصد را نشان می دهد؟

باید اعتماد کنم یا نه؟بالاخره همین طور که نمی شود نه بخوانی نه ببینی نه بشنوی پس چه غلطی بکنی برای این فلسفهی شخصی لعنطی؟

نوشته شده توسط فاطمه در 11:18 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آبان 1388
برای فرنیک دختر کچولوی حنیف
برای فرنیک

کودک پاک امروز از اشوب خیابان ها ی شهر بزرگ تر ها اصلا نگران نباش قول یم دهیم تا بزرگ شوی قول می دهیم تا بزرگ شوی قول می دهیم تا بزرگ شوی همه چیز را سامان دهیم قول یم دهیم عزیزم تلافی نبودن های پدرت را نبودن ها را جبران یم کنیم عزیزم به احترام پدرت که خیلی نبودن ها را جبران  کرده و خیلی جاها بوده و هست و کاش همیشه باشد قول می دهیم برای تو و پدرت ...از خجالتتان در بیاییم

برای پدر نازنینت که دلتنگ تو بوده و هست :خدا می داند که از نگرانی در امده و در امیدیم با این خبر خوب و امروز از ان روز هاست و این هفته از ان هفته هاست که نیک شروع یم شود با نام فرنیک دختر عزیزت که نیک است مثل تو

برایمان دعا کن که از خجالتتان در اییم دوست قدیمی

نوشته شده توسط فاطمه در 17:34 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آبان 1388
مشکل گوارشی
هنوز نتوانسته ام بودا را در مغازه اشیای زینتی و بت را ویترین چرم فروشی حزم کنم به شدت استمداد می طلبم لطفا

من در کنار ورودی موزه ی هنز های معاصر پسری دیدم بیست و چند ساله که داغ ارتش نازی را روی بازوی چپش گذاشته بود و لباس ارتش امریکا را پوشیده بود با رکابی و از چشم های نگران من متعجب نشد

در فضای سبز موزه گردشگرانی را دیدم که با مجسمه های پست مدرن عکس می انداختند و برایم دست تکان دادند و من حجم زیبایشان را درست درک نکردم

و...

فکر یم کنم باید بروم پیش متخصص گوارش

نوشته شده توسط فاطمه در 17:12 | | لینک به این مطلب