این جا من هستم در شهر غریبه ها با کفش های پاره ای که هیچ از طعم خوش بختی بی نهایتم کم نمی کند من هستم با حصرت کتاب ها ی پشت شیشه من هستم با حسرت سکوت من هستم با یک لیوان پر از خوشبختی که طمع خوشبختی می دهد همین و بس
این که این جا به جای کافه بیشتر به اتاق ملاقات زندان شبیه است
ان هم برای دوقلو ها
مدتی هست که فهمیده ام زمان سبزم تازه شروع شده اما مطمئن نیستم این جا جایش باشد باید برم به جایی که دیگر مشکلات امنیتی نداشته باشم سانسور نداشته باشم و نگران اطلاعاتم نباشم اما قطعا فعلا جایی نمی روم و اگر هم بروم حتما خدا حافظی ام را روی صفحه خواهم گذاشت فعلا بشنوید از این که من برگشته ام به شهر غریبه ها برگشته ام به دنیای واقعی دارم سعی می کنم چیز هایی را فراموش کنم و چیز هایی را به خاطر بسپرم دارم سعی می کنم راه را پیدا کنم و سعی می کنم برای یک شروع جدید اماده شوم
گاری دزدی را تا کجا می شود برد ؟مشهد؟ پاستور؟نیویورک؟
شاید هم تا بهشت؟
به روایط حنیف مزروعی
(این سیستم مشکل داره لطفا به لینک ها مراجعه کنید)
اتهامم رو قبول می کنم و سر حرفم می مونم
این بهتر از اینه که بجنگی مجبور بشی سکوت کنی کوتاه بیایی و دچار وجدان درد بشی
(البته فقط مربوط به در گیری ها ی شخصی است)
2:این ارامش بعد از توفان است یا قبل از ان؟ به هر حال حضرت حافظ فرموده است لذت ببر من هم دارم کار هایی رو که به عمرم احتمال نمی دادم یه روزی براشون وقت داشته باشم رو انجام می دم
3:واقعا چقدر مهمه که دیگران چی فکر می کنن؟
