خودم را مجبور کردم بنویسم از محاکمه در بیابان که طبق انتظارم نبود بد نبود و فقط بد نوبد البته به یک بار دیدنم می ارزد اما من مدت هاست بر فیلم ها یاد داشت نمی نویسم کیمیایی مثل همیشه اش بوده منهای فریاد
شاید گلو درد دارد یا انفولانازی همه گیر معمولی پاییزی که کشنده نیست !
فروتن هم مثل همیشه است عاشق سر گشته وقتی خیانت ببیند کم کم داردم باور یم کنم که انگار بلد نیست چیز دیگری بازی کند یا کسی نمی خواهد که چیز دیگری بازی کنم یا هر چیز دیگری
کریمی هم مثل همیشه است ناله هایش مثل همیشه است نگرانی اش و اشکش
و کلا به یک ساعت و نیم نیم ارزید این قدر که قصه شخصی بود و این قدر که ارام بود
این قدر ارام که بعدش در تمام یک ساعتی که قدم می زدم یک لحظه هم فکش را نکردم این قدر ارام که به گفتن همین دو جمله قناعت کردم که باز هم درصد تخیلش بالا ست و باز هم ...
ـخفه شو
ـخفه شو
ـخفه شو
من فکرمی کنم به مرض های خوشبختی به دنیا با سریال ناوارو به کیان ادم جدیدی که فعلا خودش را نشان نمی دهد و حرف نمی زند به این که در مرداب اگر نیلوفر در نیاید لابد مرداب بودن مرداب معنی نمی دهد لابد...
و کلا عاقلان دانند و خوش به حال عاقلان که دانند و کلا کو عاقل
بر کارگه کوزگری رفتم دوش
ا... خوش گذشت چه خبر؟
همین ...دیدی ...خوش گذشت...؟؟؟
نگران تاثیر یک ادم جدید بر جهت حرکتم هستم نمی دانم باید دستش را بگیرم و مسیرش را تجربه کنم یا باید عناد کنم و پس بکشم شکی نیست که او مرا متاثر می کند حرف هایش البته جهت دار است اما از کجا که این جهت کدام مقصد را نشان می دهد؟
باید اعتماد کنم یا نه؟بالاخره همین طور که نمی شود نه بخوانی نه ببینی نه بشنوی پس چه غلطی بکنی برای این فلسفهی شخصی لعنطی؟
کودک پاک امروز از اشوب خیابان ها ی شهر بزرگ تر ها اصلا نگران نباش قول یم دهیم تا بزرگ شوی قول می دهیم تا بزرگ شوی قول می دهیم تا بزرگ شوی همه چیز را سامان دهیم قول یم دهیم عزیزم تلافی نبودن های پدرت را نبودن ها را جبران یم کنیم عزیزم به احترام پدرت که خیلی نبودن ها را جبران کرده و خیلی جاها بوده و هست و کاش همیشه باشد قول می دهیم برای تو و پدرت ...از خجالتتان در بیاییم
برای پدر نازنینت که دلتنگ تو بوده و هست :خدا می داند که از نگرانی در امده و در امیدیم با این خبر خوب و امروز از ان روز هاست و این هفته از ان هفته هاست که نیک شروع یم شود با نام فرنیک دختر عزیزت که نیک است مثل تو
برایمان دعا کن که از خجالتتان در اییم دوست قدیمی
من در کنار ورودی موزه ی هنز های معاصر پسری دیدم بیست و چند ساله که داغ ارتش نازی را روی بازوی چپش گذاشته بود و لباس ارتش امریکا را پوشیده بود با رکابی و از چشم های نگران من متعجب نشد
در فضای سبز موزه گردشگرانی را دیدم که با مجسمه های پست مدرن عکس می انداختند و برایم دست تکان دادند و من حجم زیبایشان را درست درک نکردم
و...
فکر یم کنم باید بروم پیش متخصص گوارش
