بچشم خلق عزیز جهان شوذ حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
این مستند که البته بیشتر از یه گذارش تلویزیونی گروه سیاسی به انشای بچه دبستانی ها می ماند مطالبی را نقل می کرد از کاگران و مستخدمینی که د رخار ج از ایران به خصوص د رمکزیک د رخدمت خانواده سلطنت مخلوع بودند و البته چرندیاتی در مورد حق ویزیت ای غیر متعارف و هرینه های نا معمول بررا یحفاظت و غیره و غیره و غیره
و نکته ای که از همه جالبتر و البته خنده دار تر بود مقایسه مسخره مرگ شاه با تشریع پیکر امام بود و نتایجی که د رزیر جمله ای از ان را البته نقل به مظمون می کنم :
انچه مسلم است پایان کار همه ی دیکتاتور های بزرگ وقاصب این چنین است حال ان را با تشریع ژیکر حاکمانی که از دل مردم برخواسته اند مقایسه کنید!!!
من واقعا نمی توانم بفهمم چرا عده ای مردم را بی خبر و بلا تشبیه یک مشت ادم کور بی مغز تصور می کنند که با چشم و گوش بسته فقط گوش می کنند و قبول می کنند و احتمالا هیچ کانال اطلاعاتی دیگری به جز سیما ندارند و البته احتمالا شرایط جدید و حق انتخاب مردم را د رنظر نمی گیرند و متوجه نیستند که به این ترتیب و با این ناشی گری ها کانال های تاثیر خود بر مردم را از دست می دهند
در صورت امکان حتما لینک این مستند را به زودی منتشر خواهم کرد
+این از دوستانم به من سرایط کرده یعنی همان پاورقی یا یادداشت پایانی یا به قول داستانک بی ربط ۱ و۲و۳و...
+امروز واقعا تولد من بود؟
+هنوز با این رمان جدید درگیرم شخصیت هایش رهایم نمی کنند البته عادت دارم به این جور گرفتاری ها اما چون تجربه رمان نویسی ندارم گاهی تحملش برا یم سخت می شود
+اخر سر باز هم تو می مانی و نامجو *غزاله*علی نوایی*و رضا *که کودک است
*هر چهار مورد شخصیت های این رمانی است که در قلم دارم
این روز ها به مناسبت فرا رسیدن محرم هر شب یکی از ترانه های میدانی (همان کویتی پور ها و امثالهم )رو پخش می کنند با تصاوی که تمام اندام ادم رو با رعشه می اندازد تصویر مردن ها پر پر شدن ها چسبین به خاک وای وای وای زبان از گفتن ناتوان می ماند
البته این در من مر بوط به امروز و دیروز نیست اما باز هم به گونه ی غریبی با دیدن این صحنه ها دلم می گیرد تمام وجودم هنوز این سوال بی جواب را تکرار می کند که چرا ؟چرا این جنگ لعنتی زود تر تمام نشد
ایا دلیلی به غیر از جاه طلبی های احمقانه هم وجود داد؟
تورا باور کرده ام اما
نه این گونه:
کمی تنها
کمی خسته
کمی از یاد ها رفته
تو را باور کرداه ام با ان
نگاه بی کران دریا
نفس گرمای ظلمت سوز
سلامت ابی رویا
تو را باور کرده ام بی اشک و بی ناله
بدون بغض و درد و مرگ
بدون نامه ی پاره