تبليغاتX
وقتی برای رویش
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
یکی دمای من رو اندازه بگیره
۱-تهران بدون شرح

دوروز مانده با پایان نمایشگاه شب :از یکی از شبستان های نمایشگاه ۸کیلوگرم تی ان تی کشف شد

این مقدار به تنهایی برای منهدم کردن کل مصلی کافی است

همان شب یک بمب اماده ی انفجار که در میدان پاستور جاسازی شده بود کشف و خنثی شد

باز هم همان شب بمب دیگری در میدان هفت تیر کشف و خنثی شد ظاهرا در دو نقطه ی دیگر هم بمب هایی کشف شده که از موقیت انها اطلاعی نداریم

همان شب مسیر اسلام شهر تهران کارخانه ای به اتش کشیده شد

۲تهران /نمایشگاه نمایش دموکراسی

دو روز بعد ازگشایش نمایشگاه جلوی چشم دویست ناشر خارجی و کلی ناشر داخلی و خبر نگار و عکاس خارجی و داخلی و ...۳۰۰عنوان کتاب از روی پیشخوان غرفه ها جمع اوری شد

۳تهران/حکومت ...

گشت های ارشاد تماما جمع شده فعالیتشان موقتا تعطیل شد نیروی های امنیتی درشهر مستقر شده از ۹ شب به بعد ماشین ها توسط ایست بازرسی بازرسی می شوند

۴تهران/خدا به خیر کند

....

پ۱محسنی اژه ای:منافقانی که کار خود را از ۸۳ در انگلیس شروع کرده برنامه هایی از یورونیوز پخش می کردند قصد بمب گذاری در یکی از سرکنسولگری های روسیه در ایران را داشتند که طبق معمول با تلاش سربازان گمنام امام زمان عملی نشد

نکته۱:اقای اژه ای اضافه کردند که ما همان موقع از انگلیس خواستیم با این افراد برخورد کند نکرد

نکنه۲ :میان دو کس جنگ چون اتش است...

پ۲بابت غلط های املایی جدید احتمالی و ان قبلی ها عذر خواهی را بپذیرید من هیچ وقت استعداد املا نداشتم باید در معرفی وب می نوشتم که از کلاس سوم به بعد املا بیست نشدم و ...

نوشته شده توسط فاطمه در 16:19 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
وقتی حوصله ام سر می رود
جوهر توی قلم تحسن کرده بیرون نمی اید رنگ ها با قلم و بوم و من و هرچیز دیگر قهر اند گل توی دستم چرخ نمی خورد سنگ می شود نه سنگ که خ نوشته ای بی تغییر تمام تنم را پرت می کنم رو ی تخت و نگاهم می افتد به جلد سیاه دفی که از همین فاصل هم خاک نشسته رویش به خوبی دیده می شود  دستم به دنبال کتابی روی زمین می گردد گوشه ی تیزگذیده ی سیاه چخوف و تنور کرمانی که رو ی جنگل باز مانده  ماهی ها حلقه زدند کف طرف و بیکاری به اب تک می زنند  و هنوز بی هدف قلم را روی کاغذ راه می برم گرم شود "داشت جاروبرقی می کشید که تلفن زنگ زد"را تکرارمی کنم و سعی می کنم خودم را قانع کنم که به همین راحتی ست ونیستوسواسی و احمق شده ام این دوکلمه را انقدر تکرار می کنم تا به صرافت فریاد زدنشان می افتم و دوباره یاد "کسی که به سرهنگ نامه نمی نویسد"می افتم  و این که خروس ها حتما روزی خواهند مرد  با خودم می گویم سر قلم از این که هست گرم تر نمی شود و احساس می کنم چل تکه می بافم

پ۱:باید ببخشید که تلخ شده ام و بی حوصله سابقا این همه غور نمی زدم

پ۲:رمان ها اصولا چیز های مزخرفی هستند تا تمامشان نکنی دست از سرت بر نمی داند حالا چ در حال خواندنش باشی چه در حال نوشتن

پ۳:این رو زها غریب احساس می کنم پایان چیزی در راه است احساس می کنم بخشی از من تمت خواهد شد...

نوشته شده توسط فاطمه در 14:5 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
بخشی از یک داستان شاید
...گرسنه ام و خسته و عجله دارم که زود تر به قرارم برسم فقط ۵ دقیقه وقت مانده به ساعت که نگاه می کنم بی اختیار پاهایم جلو تر از خودم می رود فکر یم کنم دلم یک چیز شیرین می خواهد و نمی خواهد با این حال همچنان م یروم و توی چشم ادم ها نگاه می کنم تا شاید کشف کنم دنبال چه  هستم از کنارکانکس سبز سپیدی که کسی داخلش ساک جمع می کند رد می شوم و این یعنی نصف راه را امده ام با خودم تمام نشانی های بعدی را مرور می کنم "ان مغازه ی پلاستیک فروشی کوچه ی نیلواینا زمین خالی جلوی هتل دکه مطبوعات .."توی همین حال هوا پسری را می بینم ده دواز ده ساله سینی نقره به دست جلوی مغازه ها می چرخد و خرما پخش می کند"باید سال مرگ کسی باشد"جلوتر دختری کوچکتر و زیبا تر ظرف حلوای برش خرده را به پیر مردی تعارف می کند "باید سالمرگ کسی باشد امروز"دوقدم بعد در مسجد معلوم می شود نه خود در بل سیاهی جلویش توی چشم گیر می کند زن و مرد کپه کپه کنار همه" دو. دو سه سه به پچ پچ گرد یک دیگر"این جا کسی مرده سرعتم را زیاد می کنم به مردی که نوزاد در بغل دارد تنه می زنم و از حجم ادم های تیره دور می شوم... 

پ۱:با کسی بحث کرده ام می خواهم زنگ بزنم اما او قطع کرده من خداحافظی نکردن دل قنج می زند برای صدایش البته نه به این شدت ولی کلافه ام از این که راتبطه ام با او یک سال هم طول نکشید

پ۲:دنیای مجازی علاوهبر هزارو یک دردسر جدیدا مرا به کسی رسانده که اولین معلم خبرنگاری من بوده دلم میخواهد زودتر بیاید این جا می خواهم ببیند ان کودکی که جلسه اخر مدام سر کلاس می خندید و کلافه شده بود از گیر کردن مغز بادام بستی میان دندان هایش حاالا وافعا خبرنگار شده حرفه ای

پ۳ در استانه ی یک تغییر جدید هستم

نوشته شده توسط فاطمه در 16:57 | | لینک به این مطلب
جمعه ششم اردیبهشت 1387
من حالا نگرانم
مدت هاست احساس می کنم از خودم که نمی دانم کیست و چیست یا باید که و چه با شد فاصله گرفته ام تنهاچیزی که دریافته ام البته نه الان که مدت ها پیش این است که با همسن هایم فرق دارم  و خوشحال نیستم شاید وقتی همین چند روز پیش نگاهی به ارشیو کردم و دیدم یادم رفته برای وبلاگ تولد بگیرم و این که چقدر متن های یک سال پیشم با الان فرق کرده  شدید تر شد

و حالا من نگرانم نگرانم از این که دیگر برای دوستی نامه ای ام مههههم نیستم دیگر برایش نامه نویسم مدت هاست نگرانم از این که من چقدر از خودم فاصله گرفته ام از این که دغدغه هایم تغییر کرده از این که چیز هایی را که سایرین د راین سن تجربه می کنند نمی کنم

من حالا نگرانم از این که دوباره دوستانم را از دست می دهم و از دست دادنشان دیگر عادی شده

نگرانم از  این که نقش بازی کنم از این که خودم نباشم از این می ترسم که ادمی که این طرف خودم ساخته ام من نباشد

من حالا بیش از همه نگران این سکون هستم و این که اگر این درونگرایی خطر ناک باشد ...؟؟؟

شاید لازم است تاریخ تولدم را این جابنویسم من پنجاه و هفتی نیستم!!!

نوشته شده توسط فاطمه در 13:50 | | لینک به این مطلب