دو تا خواهر 17 و 19 ساله یکی احتمالا دانشجو خواهد شد (نتایج کنکورش نیامده )و دیگری دیپلمه هر دو ریاضی خوانده اند در دبیرستان می دانم با چه شرایطی اما گفتنش به نظرم روده درازی است
پدر بزرگ پدری شان الکلی بوده پدرشان بیست سال است که معتاد است حد اقل ده بار صابقه ترک دارد
شرایط چهل روز گذشته شان این طور بود که وقتی سالشان سر می رسد نصف اثاثشان می رود خانه پدر بزرگ پدی نصف خانه پدر بزرگ مادری خودشان هم میان خانه ای ن اشنا وان فامیل در گردش پدرشان جوشکار است و هوش فوق العاده ای دارد (وقتی از طرف توانبخشی زندان به فنی حرفه ای معرفی شده بعد از سه جلسه امتحان مهارت داده و همان با راول موفق به کسب درجه ممتاز در جوش کاری شده توضیح این که درجه ممتاز فقط به دانش اموخته های رشته ساخت و تولید در دانشگاه و جوشکار هایی با حد اقل 3 سال صابقه کار ان هم بعد از دادن چند امتحان ویژه مهارتی تعلق می گیرد )به هر حال به قول سرگرد اکاشه یک جور هوش منفی البته نه منفی بلکه در راستای خواسته های شخصی
از شرح زندگی پدر که بسیار مفصل است بگذریم دختر ها مدت ها روز و شب را در خیابان سر می کردند مثل همه ادم ها الاف دیگر مدتی سرکار می روند اپراتور در یک مرکز خدمات امور مشترکین پول اندک که بهشان مزه می کند بی خیال درس می شوندزندگی شان شده کار خوردن و خرج کردن و چیزی که میان عوام لش بازی است و این قدر ها هم شور نیست
صداقت توی چشم هاشان نیست معلوم است که سال هاست دروغ می گویند اما چه اهمیت داردمن می دانم که این دو ا زکجا انده اند ان کوچک تره را چند بار درطرح گرفته اند اما بزرگه نه با این حال فاصله کلانتری تا این جا زمین تا اسمان است
شاید بعضی ها به من برچسب مارکسیست بزند این نیست نمی خواهم خودم را تبرئه کنم اما سعی می کنم واقع بین باشم شاید این بچه ها از شرایط خانوادگی شان هم سو استفاده کرده اند اما بیا فکر کنیم اگر این هم نبود ؟اگر همین چند ساعت الکی خوشی هم نبود اگر پسر های غرق رفاهی که این ها راناهار مهمان کنند بی قصد و غرض نبودند این بد بخت ها تا حالا پوسیده بودند نه؟
حالا من نگران اینده شان هستم حیفند کودک اند راه را نمی دانند درس را رها می کنند می چسبند به کار از این دفتر به ان دفتراز این شرکت به ان شرکت به زودی این سرگرمی هم برایشان کهنه می شود خیلی زودتر از ان که هرکسی فکرش رابکند به فلاکتی که توی ان گیرند پی می برند اگر تا الان پی نبرده باشند البته که بعید است
........
خیلی حرف برای نوشتن از این دو دارم ولی فکر نمی کنم حوصله خواندنش را داشته باشید این مازوخیسم نیست این درد من است
پ1:لطفا بگویید که چه حسی دارید اگر عصبی می شوید یا ترحمتان انگیخته می شود بگوید شاید با خواندنتان کمی ارام شوم شاید
پ2:اتفاقات بد پشت در صف کشیده اند روزهایم ار پشت سر هم خراب می کنند
پ3:پنج شنبه اخر برج شمسی خدا کند تمام بهشت هفته یک جا جمع شود
با خوندن اینجا یاد روزهای گذشته افتادم
علاقه ی من به علوم مختلف در کودکی شروع شد زمانی که از تنهایی مستند ها ی علمی شبکه چهار رو می خوردم بعد که خواندن یاد گرفتم عاشق کتاب علومم بودم و هر سال اون رو قبل از باقی کتاب ها می جویدم دستم که به کتاب خانه رسید هم با زهمین اش بود و همین کاسه یادم می اید که اکثر اوقات چون نمی توانستم بین کتاب های علمی با عکس ها ی رنگی شان انتخاب کنم کتاب می دزدیدم و بعد که می خواندم یواشکی بر می گرداندمشان سر جایشان توی قفسه ها ابتدای نوجوانی عاشق فیلم اپیدمی ها بودم عاشق پزشکانی که یه هفته ی تمام بدون خواب و غذا فقط با قهوه سر پا می ایستند و به بیمارانی که می میرند می رسند و اخر فیلم خودشان مریض می شوند و می میرند
بعد ها کم کم عاقل تر شدم بوروشور ها و گذارش ها ی سالانه پژوهشگاه رویان پژوهشکده بوعلی مرکز تحقیقات ناباروری یزد بروشور های خارجی مستند های مربوط به شبیه سازی و..
.ادم های زیادی را ستایش می کردم و ساعت ها .ساعت ها به موسسه تحقیقات رازی فکر می کردم این که حتما در انجا مشغول به کار خواهم شد
می دانم که دوره ای هم عاشق نجوم بودم و هستم با دیدن فیلم تماس و برخورد نزدیک از نوع سوم یا مثلا استاکر و ...رفتم دنبالش از جمع کردن بریده روزنامه شروع شدتا کتاب های اسیموف تا رسید به المپیاد و کلاس تخصصی اختر فیزیک از بی نهایت بودن فضا زمان خواندم و تعداد کاهکشان ها از تئوری انهنای فضای انشتین از فرضیات هاوکینگ و مقالات ابراهیم ویکتوری از زندگی یک ستاره از پیش ا زتولد تا مرگ از فاصله ها و ارقام نجومی چیزهایی که هوش از سر ادم می برد اما ...
جواب من این نبود این را وقتی فهمیدم که توی یکی از همان بروشور های مربوط به خواص غذا و میوه ها ی پیوند ژنتیکی خواندم قاره ی سیاه در گرسنگی است
چه فایده ای دارد میلیون ها دلار صرف کشف سیاره ای دیگر برای زندگی می شود و من می دانستم تا ان موقع نوع بشر منقرض خواهد شد یقینا بلایی که سر دایناسور ها امده سر بشر هم می اید چون به جز ادم تنها موجوداتی که هم نوع خود را می کشتند دایناسور ها بوده اند...
و جالب تر این که پول های کثیفی هست که می تواند تمام مردم دنیا راسیر کند پول قاچاق اسلحه مواد قاچاق ادم بچه های کوچک سیاه که برا ی فروخته شدن به دنیا می ایند
....
این جا بود که فیلم های پلیسی امریکایی شروع کرد به تخریب علایق علمی من و من که عین خوره افتاده بودم به فیلم دیدن فکر می کردم این پلیس است که منجی اخر است پلیس که ادم ها ار نجات می دهد پلیس که مخدر را به دریا می ریزد پلیس که جلو اسلحه های قاچاق را می گیرد...
....با باز شدن پایم به مجامع خبری و بولتن ها ی مشارکتی که نمی دانم از کجا می امد جلوی خانمان از سیاست خوانم و مهدی وقتی گفت مواد مخدر همه جای دنیا زیر دست شخص دوم سیاست کشورها ست و راست می گفت چرا نه این پول است پول مفت پول کثیف یا تمیز چه فرقی می کند؟
ارباب جنگ به من یاد داد که دنیا کثیف تر از ان است که فکرش را بکنی متاسفانه ی این توپ ابی کوچک که از دور دست ها از یک ساچمه کوچک تر است به اندازه ی تمام کثافت کاری های نوع بشر جا دارد
حالا حالا که این جا ایستاده ام به این فکر می کنم که کاش نمی دانستم کاش این قدر خوش خیال نبودم که فکر کنم یه نفر هم می تواند ویرانه ی دنیا را باد کند کاش نگاهم به پلیس این قدر ارمانی نبود کاش مثل همه ی ادم های بی درد دیگر از کنار امار های سازمان غذا رد می شدم از کنار امار های مربوط به قاچاق ادم از همه ی جای دنیا به همه جای دنیا رد می شدم....
پ1:لطفا ننویسد که متاسفید ننویسد که چاره ای نیست
هم خانه ام امروز صبح رسیده با یک بغل کلوچه ومشتی جفنگیات که به نام ترانه گوش می کند واسمش را گذاشته اند رپ و به نظرمن بیشتر به فحاشی شبیه است دلم یک موسقی موزون می خواهد از موزارت خسته شدم و البوم های قدیمی یانی ام را پیدا نمی کنم
خبر مرگ محود درویش غریب حالمان را گرفته است خودم را با حرف هایی که ازاول سال به همه ی عزیز از دست داده ها گفته ام ارام می کنم و فکر می کنم به قول مسیح علی نژاد دلم بخواهد به...خیلی فکر کردم دلم می خواهدبه کی زنگ بزنم و بخواهم نمیرد که تنها تر بشویم یادم امدازحسین پناهی و این که سال ها پیش رفته
پ۱:قسمت های خوب هفته همان بود که کلاس ها امروز تمام شد دوره ی شش هفته ای که سه روز از هفته ام را می گرفت و من در دوهفته ی کاملش غیبت کردم
پ۲:غیبت یک هفته ای صالح علا و برنامه اش در افکارم بامهمان ویژه امشب طلوع ماه جبران شد استاد زنجان پور به اندازه یک هفته سوژه تازه برا ی فکر کردن درباب هنر نمایش به من داد
پ۳:دوسالانه ی سفال است و جشنواره کاریکاتور توی رودرواسی مانده ام و دوتا بعدازظهر را شیرین بدهکارشدم
شاید شکایت من از سوررئال به نحو خاص توصیف اثار این مکتب توسط منتقدین سیر اروپایی هم مربوط باشد ادم های احتمالا احمقی که یک تکه چوب روی در را که ادم اشفته ای مثل نیکولسون ساعت بازگشتن به محل کارش را روی ان می نوشته اثر هنری می دانند و یک قاعده ی کلی در روانشناسی می گوید وقتی از چیزی سر در نمی اوری می توانی هر نقدی که می خواهی در موردش بکنی یا انقدر توصیفش کن تا یکی درست در بیاید (این البته بی شباهت به یکی از تئوری های پلیس جنایی مبنی بربنا کردن احتمالات(فرضیه ها) روی احتمالات نیست) که به نظر می اید اگر این طور نباشد یعنی اگر ما بدون شناختن روح ناارام و گیج نیکولسون که هر سه همسرش و البته زن چهارمی که در اواخر عمر ندیم او شده بود بر ان تاکید داشتندما تقربا نمی توانیم هیچ توصیف منطقی از اثار حجیم نیکولسون داشته باشیم پس حالا که این بنده ی خدا را نمی شناسیم می توانیم از تمام رفتارهایش علامت سوال بسازیم و برای خودمان تفسیرش کنیم بعد فکر کنیم طرف نابغه بوده یا احیانا پدیده ای که چشمش یه جور دیگه دنیا رو می دیده
...
احتمالا دوستانی با خواندن این متن خواهند پرسید پس اون چرندیاتی که تحت نام لبخند ژوکوند و می خواهد بنویسد و..تحویل جلسات نقد می دادی؟؟ باید بگویم این خواب های دم صبح خوب گاهی به سراغ من هم می اید اما واقعیت این است که کم پیش می اید پشتش فکر باشد ممکن است این قطعات البته قطعا نه نوشته من بلکه قطعات خیال انگیزی مثل نوشته های اراگون در خوانندن چند باره به منطقی احتمالا اتفاقی برسد اما برای خواننده ی شرورت استوری های امروزی پاسخ گو نخواهد بود
پ۱روزمان بود و بهمان زنگ هم نزدند بگویند خرتان فروشی است یا نه
روزمان بود و یاد داشت های مسیح علی نژاد عزیر بد حالمان را گرفت
پ۲ما حین بازگشت به محل کارمان کیفمان را که حاوی کلیه مدارکی بود که وجودمان را ثابت می کرد در قطار درجه دویی که از ناچاری مسافرش بودیم جا گذاشته ایم و ظاهرا کلانتری راه اهن قصد همکاری ندارد و من بیچاره اول هفته را باید دنبال کیف بدوم تازه اگر بهش برسم می توانم دعا کنم که هویتم را ندزدیده باشند وگرنه باید دنبال یک نوع گل مرغوب برای به سرگرفتن بگردم
تهران گیر کرده ام با این مرخصی اجباری نمی دانم چه کنم اصلا از اول نباید مشهد می رفتم این جا تا یک ماه دیگر هم بازار غیبت گرم است و من فقط می توانم تئوری هالیوود جدید را ورق بزنم و حرص بخورم
تائتر شهر کوفت هم نداشت حد اقل هفته ی پیش را که هیچ چیز خاص و جدید ی نبود
فردا را گذاشته ام برا ی بازار کتاب که حساب بانکی ام را شرمنده کنم و دنبال این تیمسار بازنشسته ارتش بگردم بلکه مشکل مرا با دانشگاه ستاری حل کند
چهارشنبه بعد جلسه دوباره با هاشمی(دبیر سرویس سیاسی) و من که کلی شرمنده ام با این قلم تند که هرچی سفارش کرده بود به در و در وازه سپردم
یک هفته ی دیگر کلاس را تعطیل کردم خدا به دادم برسد وقتی دوباره برگردم مشهد
خلاصه بعد ازجلسه نشست اختصاصی با دبیران سرویس ها بود و جناب هاشمی رسما دادگاه تفتیش عقاید راه انداخته بود نمونه ی ازسوالی هایی رو که از من کرد می تونید در زیر بخونید
ـخط فکری تون چیه؟یعنی ..منظورم
ـمنظورتون اینه که کدوم حذب ؟
ـحذب نه کدوم جریان ؟
ـخوب...شما که می دونید من اصلاحاتیم اگه بشه اسمش رو چپ گذاشت
ـاها یعنی دوم خرداد
ـاره
ـاخرین کار سیاسی تون چی بوده؟
ـتو انتخابات گذشته به کی رای دادین ؟
ـاگه برای تهیه خبر بفرستنتون به یه جمعی مثل موتلفه می رید که اون ها ور به چالش بکشید؟
ـمن کاری رو می کنم که همه ی خبر نگار های حرفه ای می کنن
ـنه اگه بریدبه یه برنامه ای که اصلاحاتی ها و راستی ها با هم باشن این جوری نیست که از اون ها دنبال سوتی بگردین به جاش از این ها تعریف کنید؟
ـاقای هاشمی من خبر نگارم مسئول تبلیغات که نیستم
و در جواب نگاه ش دوباره گفتم اتفاقا در این یک مورد من بیشتر دنبال سوتی های خودی هام
....
پ۱:چهارشنبه ی بهشتی با دیدن زهرا و گیر دادن به افسر نگهبان کلانتری محل به خاطر پرچم کامل شد
پ۲: حرف زدن با یه بچه یه معلم مادر کارگر یا هر کس دیگه ای این قدر سخت نیست که این بازجویی برای این که طرف با خودش هم رو راست نیست و حتی من هم نیم فهمم چه می گوید کلا نظرم این است که بازجویی از یه لات بی سرو پا از نوشتن داستان رشادت های حسین کرد هم سخت تره مخصوصا وقتی سرگرد کاری بکنه که کاملا مخالف افکار توست
پ۱-۲:سرگرد مرا از تیم کنار گذاشته انفرادی روی چیزی کار می کنم که می دانم اخر سر تنها سرنخ به در بخورمان خواهد بود با این حال فکر می کنم برای کنتاکت ببخشید درگیری با رییس جدید یه کم زود بود
پ۳:هنوز به کار برنگشته باید برم سفر
پ۴:پرویز پرستویی دوباره بزرگی تری اش را در سینما ثابت کرد وقتی دیشب با ته ریش نتراشیده و لباس سیاه روی صندلی سپید و نارنجی دوقدم مانده به صبح نشست و از خاطره اش با خسرو گفت که داغش هنوز تازه است
