«باقيمانده يك زندگي» اگر به من گفته شود: بعد از ظهر، همين جا خواهي مرد، بگو در اين زمانِ باقيمانده چه خواهي كرد؟ " به ساعتم نگاهي ميكنم/ ليواني آبميوه ميخورم، به سيبي گاز ميزنم، و در مورچهاي كه روزي خود را يافته است، تأمل ميكنم بعد به ساعتم نگاه ميكنم/ هنوز آن قدر زمان مانده است تا ريشم را بتراشم صورتم را در آب فرو ميبرم/ فكري به ذهنم ميرسد: "بايد براي نوشتن ،خود را بيارايم/ بگذار آن لباسِ آبي را بپوشم"/ تا ظهر در دفتر كارم مينشينم اثر رنگ را در واژهگانام نميبينم سفيدي، سفيدي، سفيدي آخرين غذايم را آماده ميكنم بعد چُرتكي ميزنم در فاصله ميانِ دو رؤيا/ ولي صداي خرناسهام مرا بيدار ميكند... باز به ساعتم مينگرم هنوز آنقدر زمان مانده، تا چيزي بخوانم/ فصلي از دانته، پارهاي از يك چكامه و مينگرم كه چگونه زندگيام ميرود براي ديگران. و نميپرسم چه كسي خلاءهايش را پُر خواهد كرد - بدين سان - آري بدين سان - و بعد؟ - موهايم را شانه ميكنم، و چكامه را... همين چكامه را، در سطلِ زباله مياندازم نوترين پيراهنِ ايتالياييام را ميپوشم و خود را در حاشيهاي از كمانچههاي اسپانيائي تشييع ميكنم و ميروم به سوي گورستان! از محمود درویش